پارت سی و هشتم :

به لطف جمعه توانست کمی بیش‎تر بخوابد. چشم که باز کرد آتیه را هم‎چنان در خواب دید. به یاد روزهایی افتاد که آتیه زودتر از او بیدار می‌شد و میز صبحانه را می‌چید. لبخند تلخی زد و برخاست. به حمام رفت و پس از آن آتیه را هم بیدار کرد.
طبق معمول چند روز گذشته، لباسش خیسِ شیر شده بود. دستی به بلوزش کشید و به حالت چندشی به خودش نگاه انداخت.
حواس سیاوش به او بود و بلوزی به دستش داد:
- می‌خو

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۴۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سوزان

    0

    داوود حقش بود یکی مثل آتیه گیرش بیاد که انقد بزنن توسروکله هم تا جونشون بالابیاد😒😏

    ۸ ماه پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    اگر اینطور میشد، واقعا تو سروکله ی هم میزدن

    ۸ ماه پیش
  • نسترن

    2

    داوود دیگه خیلی حساسه😒

    ۲ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    بله متاسفانه. داوود نمونه.ی بارز مردیه که علیرغم مهربونی، نگاهش به معشوقه ش رنگ مالکیت و تعصب داره

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️